و فردا هم میرم...
دوهفته از شروع کلاس ها میگذره و تقریبن حال من بهتره
با محیط اشنا شدم و همچنین بچه های کلاس
خدارو شکر از بس زیاد بودیم دو گروه شدیم
و من از دوتا دختر پر فیس افاده و از خود راضی ای که روزایه اول باهاشون اشنا شده بودم جداشدم
واقن تحمل اونا سخت بود
چون حالم از ادمایی که بقیه رو حتی اگه طرف رهگذر تویه خیابون باشه هم مسخره میکنن به هم میخوره
تویه پرانتز بگم که_هیچ وقت به ادمایی که جلویه شما دیگران رو مسخره میکنند اعتماد نکنید و شک نکنید که یک ثانیه بعد از رفتن شما, شما رو مسخره خواهند کرد_
و اما بعد
خلاصه اینکه خداروشکر دوستایه خاکی _ حداقل تا اینجایی که شناختم_ پیداکردم
البته هیچ به این دوستایه یکی دوماه اول نمیشه اعتماد کرد
خداروشکر مسیر رو باید با اتوبوس برم و ازین نظر خیلی خوشحالم
چون عاشقه نشستن تویه اتوبوس هستم
البته مادامی که همه افراد تویه اتوبوس غریبه باشند:|
البته دل شدیدن طلب ماشین میکند و پدر گرچه دارند یکی اضافه ولیکن نمیدهند
امید است که بشود مخ شخص پدر رو زد البته بعد از گرفتن گواهینامه
این ترم که خیلی ساعت کلاس هام درهمه
انشاالله از ترم دیگه که خودم بتونم درسارو بگیرم
یجوری تنظیم میکنم که بتونم برم یجایی سرکار
واقن توانایی این رو ندارم که بخوام همش از بابا پول بگیرم
گرچه اون هیچ وقت دریغ نمیکنه
اما من نمیتونم...
20 سالمه دیگه... وظیفه اون نیست...
پی نوشت: اگر سیستممو ببرم با خودم
طبق رابطه مستقیمی که تنهایی با وبلاگ نویسی داره
زود زود میام و مینویسم:)
پی دوم نوشت: با دخترایه اهل حال کلاس هماهنگ کردم و کلی پیکسل با طرح دوربین سفارش دادم که بزنیم تویه دانشگاه
طبق دیوونه بازی هایه دخترونه
و بابا تا فهمید که من قرار شده سفارش بدم و کاراشو بکنم طبق معمول 12 سال تحصیلی اینجانب بدون مکث فرمودند: تو هنوز دست بر نداشتی ازین فضولیات؟
پی سوم نوشت: واسم دعا کنید...
برچسب:
نویسنده: مریم عباسی